از پیله تا پرواز
درباره وبلاگ

به وبلاگ من خوش آمدید. جایی واسه تغییر دادن خودم و تبدیل شدن به ادمی که دوسش دارم!
کدهای وبلاگ

نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

خبرنامه وب سایت:





Alternative content


ابزار وبلاگ نويسي
Designed by : Black Theme

سلام به تو

اینجا سرزمین منه!

جایی که میخوام توش تغییر کنم...

جایی که میخوام فکر و خیال رو رها کنم و مال خودم باشم...

جایی برای بهتر شدن خودم♥

 

12 / 12 / 1399 | 19:22 | MEHRANEH  | 

همیشه وقتی یه روزی دیرتر از وقتی که میخواستم بیدار میشدم میگفتم اه گندش بزنن امروزم نمیتونم به اون چیزی که میخوام برسم

هرشب بخاطر اینکه حوصله درس خوندن نداشتم به خودم میگفتم امشبو زود بخواب فردا صبح زود بیدار میشی میخونی

و اکثر مواقع خواب میموندم و میگفتم باشه پس برای فردا

میخواستم روزم بی نقص باشه میخواستم صبح ساعت ۶ صبح بیدار باشم و شروع کنم به درس خوندن تا ساعت ۱۰شب

میخواستم همیشه همه چیزم سر وقت باشه

شاید این بخاطر یه اخلاق بده که بهش میگن کمال گرایی

من بخاطر یه ساعت دیر بیدار شدن قید کل روزمو میزدم و میگفتم امروزم نشد

اما به نظرت منطقیه کل روزو بخاطر یه ساعت خراب کنی؟

این سوالو از خودم میپرسم و جوابشو هرجوری بخوام بهونه بیارم هم بازم میشه نه

منطقی نیست!!

روزای زیادی رو اینجوری از دست دادم به امید یه روزی که همه چیز عالی باشه

اما میدونی چیه؟

این روز عالی که من دنبالشم هیچوقت قرار نیست بیاد

من بخاطر کوچیک ترین اتفاق زندگیم درسمو ول میکردم

این بخاطر اینه که واسم ارزشی نداشت وگرنه اگه کسی هدف زندگیشو پیدا کنه به این راحتیا ولش نمیکنه

من به مدت یک سال همینجور زندگیمو گذروندم

تو رویاهام!

بدون اینکه قدمی سمتش بردارم امیدوار بودم بهش برسم

این امیدو هنوزم دارم که بهشون میرسم

اما حالا میدونم واسه رسیدن بهش باید خیلی تلاش کنم

تلاش کنم و هیچ لحظه ای رو از دست ندم≡

 

14 / 12 / 1399 | 10:34 | MEHRANEH  | 

شاید شما هم ی روزی مثل من متوجه بشید که
سکوت یعنی قدرت
که حتی اگر شرایط بد و بهم ریختس...قرار نیست اینجوری بمونه اگر متمرکز بشیم و اوضاعُ بهتر کنیم...
برای هیچکدوم از مراحل زندگیمون پله پله موفق شدن مفهومی نداره...
موفقیت پله پله نیست...
بیاین براش مسیر تعیین نکنیم...
بریم توی دل کار...سخت...آسون...هرچی...
نباید کم آورد...
نباید به از فردا شروع میکنم عادت کرد...
آخه کی از من و تو برای آرزوهامون لایق تر؟
بیاین برسیم به جایگاهی که در حد شان و منزلت ماست...
چه درسی...
چه اجتماعی...
چه مالی...
چه احساسی...
چه معنوی...
چه هرچی!...
.
.
.
میدونید آدما کی نگران میشن؟
زمانی که میشه شرایط درست کرد ولی سخته


میدونی آدما کی حسرت میخورن؟
زمانی که توی شرایط سخت کم آوردن و تسلیم نگرانی هاشون شدن
.
.
.
نگرانی هارو میشه با تلاش زیاد از بین برد...
ولی حسرت...
کار سختُ انجام بدین...
بفهمیم...که نمیشه آسون زندگی کرد ولی انتظار نتیجه ی خارق العاده داشت...
پشت تلاش زیاد...خستگی دلچسب و حال خوب هست
خودت میدونی...
.
.
.
بیاین از سطح نگرانی هامون بریم بالاتر...
بخدا که هممون لایقیم...
بخدا...

در پناه خدا باشین

13 / 12 / 1399 | 17:50 | MEHRANEH  | 

همیشه ی راهی هست...
همیشه امیدی هست...
به ی جایی میرسی که میبینی چاره ای بجز تلاش کردن نداری...
اون وقته که میفهمی که باور و تلاش تو میتونه قوانینو بریزه بهم...
بیاین از سطح نگرانی هامون فراتر بریم....

13 / 12 / 1399 | 16:6 | MEHRANEH  | 

بخاطر اینکه نمی تونی جایزه رو ببینی قراره روند رو متوقف کنی؟

میخوای جا بزنی؟

میخوای تسلیم بشی؟

چون نمیبینیش نباید تسلیم بشی

تو نمیتونی تسلیم بشی

اگه چیزی نمیبینی

اگه هیچ نتیجه ای نمیبینی

تسلیم نشو و کوتاه نیا

چون برای دستاورد این کارو نمیکنی

داری انجامش میدی چون عاشق این روندی

روند رو به پیشرفت خودت♥

13 / 12 / 1399 | 10:0 | MEHRANEH  | 

همه راه های ممکن رو برای تغییر امتحان کردم البته تا اونجایی که فکر میرسیده

اینبار میخوام راه تازه ای شروع کنم

تغییر اساسی با این وبلاگخنده

فکر میکنم اون تجربه ها لازم بود برام تا بفهمم هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه بهم  کمک کنه تا خودم نخوام

اما ایندفع واقعا میخوام که تغییر کنم خسته شدم از این حس مزخرف ناامیدی

از اون حسی که هی بهم فشار میاره که وقت نیست و نمیتونی

نمیخوام هیجانی تصمیم بگیرم

میخوام بگم اره مهرانه شاید نتونی برسی به اون چیزی که میخوای اما از الان تلاشتو بکن

نزار روز کنکور برسه و بگی ای کاش یه کاری کرده بودم

میخوام شروع کنم حتی اگه تهش خوب نبود

نمیخوام حسرت انجام دادم کاریو داشته باشم

شاید با خودت بگی ای بابا این روزا که همه کنکوریا اینجور حرفا میزنن

اما من فقط کنکور برام مهم نیست کنکور بخشی از زندگیمه

میدونی من میخوام خودمو تغییر بدم و الان تو این برهه زمانی از زندگیم کنکور واسم مهمه

اینکه حس خوبی داشته باشم هر روز نه اینکه این ۴ ماهو با این حس بگذرونم

دوست دارم روز کنکور برسه و بگم تو ۴ ماه تلاش کردی با جون و دل برو و نتیجه این ۴ ماهو ببین!

امیدوارم ۴ ماه دیگه همینجا بیام و بنویسم من تونستم!

 

12 / 12 / 1399 | 20:32 | MEHRANEH  | 

میخوام از کنکورم بگم کنکوری که حدودا ۴ ماه دیگه برگزار میشه و همه سخت دارن تلاش میکنن تا برسن به ارزو هاشون

اما من...

هنوزم درگیر حاشیه ها و عقب موندگی ها!

امسال سال اخر مدرسمه و یه دانش اموز دوازدهمی هستم. دانش اموزی که با دانش اموزایای سالهای قبل خیلی فرق میکنه.....

بخاطر اون ویروس لنتی کرونا مدارس انلاین بودن و من ادمی که همه خوشیم رفتن به مدرسه و نشستن کنار دوستام بود تبدیل شدم به یه ادم بی انگیزه تنبل!!!!!!!

بخوام از اول شروع کنم اینه که من دانش اموز بدی نبودم نمیگم شاگرد اول اما خب جز شاگردایی بودم که درسامو میخوندم نمره هام خوب بود و معلما دوسم داشتن!

اما از وقتی اون ویروس لعنتی اومد من یه دختر شاد و پرانرژی تبدیل شدم به ادمی که باید بشینه تو خونه همش سر اون کلاسای مجازی و از یه طرف دیگه هم فشار کنکور

از وقتی ازمونای ترم یازدهمو تموم کردم تصمیم گرفتم درس خوندن برای کنکورو شروع کنم و با قدرت پیش برم

پیش چنتا مشاور رفتم و بالاخره یکی رو انتخاب کردم ...

از اول تیر برنامه من شروع میشد و من شروع کردم به درس خوندن.....

بعد از یه ماهی که میشه گفت خوب گذشت اشنا شدم با چیزی به نام کلاسای انلاین! موسسات زیادی بودن و من اول با کلاسینو اشنا شدم!

تو اون موقعیت که درس خوندن واسم هیچچچچچچچ جذابیتی نداشت دیدن اون کلاسای انلاین واقعا حس خوبی بهم میداد. از اواسط مرداد کلاسای جامع کنکور شروع میشد و من ذوق زده کلاسای همه استادا رو میدیدم!

تقریبا میشه گفت من از اول مرداد تا اخرش درگیر انتخاب معلم بودم!!!!!!!! و تو این راه هیچکس نمیتونست جلومو بگیره من تصمیم گرفته بودم که تو تموم اون کلاسا شرکت کنم!

همون اول مرداد هم بود که لپ تاپ خریده بودم و ذوق زده همش پشت لپ تاپ و کلاسا!

هیچکس نمیتونست نظرمو عوض کنه فکر میکردم اگه با این کلاسا پیش برم موفقیت حتمیه!

خودت هم بهش فکر کنی میفهمی چرا اون کلاسا واسم جذابیت داشت....

شروع کردم به ثبت نام و تمام درسهای اختصاصی از جمله ریاضی و زیست و شیمی و فیزیک رو ثبت نام کردم بعدش رفتم سراغ عمومی ها و عربی رو ثبت نام کردم......

اونطوری شد که من کتابامو ول کردم و تمام روز پشت لپ تاپ مشغول دیدن کلاسا بودم انگار که فیلم میبینم!!!!!!!!!!!!

خیلی راضی بودم و فکر میکردم دیدن اون کلاسا یعنی به همه چی میرسی!

اما من یه چیزیو فراموش کرده بودم اون کلاسا خوب بودن واقعا به شرطی که بعد از کلاس بشینی و خودت تمرین کنی درساتو بخونی جزوه معلمتو بخونی.....

اما من بی فکر و لجوجانه کارم شده بود فقط دیدن!

وقتی هم که کلاسی نداشتم سریال ها!!!!! سریال های کره ای پشت سرهم!

کم کم از کلاسا عقب افتادم و کارم شده بود فیلم دیدن!

شد اول مهر و و من باید کلاسای مدرسه رو هم شرکت میکردم چند روز اول از صبح نشستم سرکلاسا و بعد متوجه شدم که هیچی نمیفهمم!!!!!

من محیط کلاسو دوست داشتم و اصلا نمیتونسم با این کلاسا ارتباط برقرار کنم....

از معاون مدرسمون خواهش کردم که بزاره تو کلاسا نباشم و خودم با اون کلاسا بخونم اما بهم گفت به هیچ وجه نمیشه و اگه نیای نمره مستمر صفر میگیری!!!!!!!

شاید اگه اون موقع میدونسم قراره تو همچین موقعیتی که الان هستم قرار بگیرم با جون دل میگفتم اوکی مستمرو صفر بده!

اما اون موقع فکر کردم وای عجب چیز بدی میشه اگه مستمرم صفر بشه یه چیزی شبیه کابوس بود اخه من دانش اموز خوبی بودم و نمره های مستمرم از سالهای پیش میشه گفت همشون بالای ۱۹ونیم بود!

اره دیگه اینطوری شد ک من فکر حذف مدرسه رو از سرم انداختم بیرون چن روزی گذشت و فهمیدم که سرکلاسا نمیفهمم!

من کلاس حضوری رو دوست داشتم کلاسی که شلوغ باشه و دوستام کنارم نشسته باشن اخ که چه حس خوبی بود!

سرکلاسا حوصلم سر میرفت و یکی از بدترین انتخاب هارو کردم سرکلاسا از صبح تا ظهر صدای معلمو میبستم و فیلم میدیدم.

شاید با خودت بگی تو میتونسی بری اون کلاسایی ک ثبت نام کرده بودی رو ببینی! حق باتوهه درست میگی اما من این اشتباهو کردم

همه چیز غیرحضوری بود و هیچکس نمیفهمید من دارم چیکار میکنم! ازمونای کلاسی رو کاملا تقلب میکردم!!!!!!!

من ادمی بودم که قبلا همیشه خودم به دوستام میرسوندم اما من شدم یه ادمی که فقط جوابا رو از روی دوستام مینوشتم

ازمونای قلمچی هم غیرحضوری بود درس نمیخوندم و سطح سوالا بالا بود از ترس قضاوت دوستام و خانوادم تو ازمونای قلمچی هم تقلب میکردم و جوابا رو از تو کانالی که قبل ازمون کلید میداد میزدم!

جوری میزدم که هیچکس شک نکنه و حتی درصدای بالایی هم نمیگرفتم!

از شروع اذر فهمیدم که ای مهرانه تو داری همینجور از چیزی که میخوای دور میشی کو اون مهرانه ای که همیشه درساشو جلوتر از دوستاش بود کو اون مهرانه ای که تا یه سوالیو حل نمیکرد نمیتونست بخوابه

تبدیل شده بودم به یه ادمی که صبحارو فقط با فیلم میگذروند و بعدش چنتا کلاس میدید و تمام!!

خیلی با خودم فاصله داشتم راستش تبدیل شده بودم به کسی که حل کردن یه سوال ریاضی واسش عذاب اور بود! منی که ریاضیم از همه درسام بهتر بود

تصمیم گرفتم مشاور بگیرم. خیلی یهویی از طریق یه کانالی با یه مشاور که خودش مولف یه کتاب بود اشنا شدم خیلی خوشحال بودم از این موضوع و سریع برای یه ماه خواستم که اون مشاورم باشه!

ماهی ۳۵۰ میگرفت و هفته ای یکبار بهم زنگ میزد و هرشب ازم گزارش کار میخواست

روزای اول خیلی خوب بود و من میخوندم تا اینکه از هیچ رسیدم به ۱۲ ساعت! اونم تو دوهفته!

رسیده بودم به مطالب ازمون ۲۸ اذر قلمچی و باید ازمون میدادم!

اما ترسیدم .............

ترسیدم از اینکه نتونم جواب بدم و بازهم کار همیشگی!

از اون موقع فهمیدم دارم خودمو نابود میکنم نابود واقعی

من خودم تقصیر داشتم هیچ چیز و هیچ کس نمیتونست منو عوض کنه!

بعد از اون ازمون حتی گزارشای درس خوندنمم دروغ شد

من داشتم کم کم فرو میرفتم تو اون باتلاقی که خودم درستش کرده بودم

دوباره اشنا شدم با یه مشاوری که یه کانال مشاوره ای داشت چنتا از ویساشو گوش کردم و با خودم گفتم اینههههههه این ادم همونیه که میتونه منو ادم کنه و منو برگردونه به اون کسی که بودم

سریع پیام دادم و خواستم که خودش مشاورم باشه مشاوره با ماهی ۵۰۰ تومن

خیلی خوشحال بودم اونموقع

وقتی بهم زنگ زد و لحن صمیمیشو دیدم گفتم این دیگه اخرشه!

روزهای اول خوب گذشت و من همینطور گزارش میدادم

اما باز هم شروع شد بازهم

افسردگی از اینکه چقد وقتمو هدر دادم و زندگیمو نابود کردم ولم نمیکرد.....

احساس خفگی داشتم و با دیدن کتابا گریم میگرفت

همه چیزم فراهم بود همه چیز

هیچ بهونه ای نداشتم از اول تابستون هرچیزی که خواستم واسم فراهم بود از پلنر گل گلی و کاغذای چسبی رنگارنگ گرفته تا میز و کتابخونه و کتابا و .............

اینکه هیچ چیزی چلو دارم نبود به جز خودم اذیتم میکرد اینکه به برنامه هام عمل نکردم و رسیده بودم به بهمن

هیچجوری نمیتونسم خودمو به ازمونای قلمچی برسونم

و قرار شد دیگه ازمون ندم البته با نظر مشاورم

قول داده بودم گزارش دروغ نفرسم براش

اما شکستم قولمو و بازهم گزارشای دروغ

ازش وقت خواستم به بهونه اینکه درسامو مرور کنم واسه ۱۰ روز

به خودم گفتم تو این ۱۰ روز خودتو میرسونی و عقب موندگی هارو میخونی

اما باز هم نشد

هرچی حس بدتری داشتم فیلم بیشتری میدیدم تو اوج درس خوندن بقیه من ساعت مطالعم صفر بود و هر روز از خودم بیشتر متنفر میشدم

از خودم متنفر بودم بخاطر اینکه در حق خودم ظلم کردم

از اول تابستون تا الان که ۱۱ اسفنده چند بار به خودم قول دادم که عوض بشم و نشدم

چند بار زدم زیر قولم

میفهمی منو؟

من داشتم تو اون باتلاث غرق میشدم و هنوز هم این ادامه داره

از دست خودم شاکیم به شدت

حالم خوب نیست و هر روز خودمو گول میزنم

اشکام دیگه دست خودم نیست از همه چیز ناامیدم..........

 

12 / 12 / 1399 | 19:33 | MEHRANEH  | 
صفحه قبل 1 صفحه بعد